تبليغاتX
جیغ
 سهم ما!
 

 

کوکوی دو شب مانده از آن ما!

کپی پدر خوانده از آن ما!

خلقت ناخوانده از آن ما!

دولت شرمنده از آن ما!

کلفتی پرونده از آن ما!

ملی پوش بازنده از آن ما!

انتقاد سازنده از آن ما!

شاید ... که آینده از آن ما!

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا در شنبه 1387/04/29  |
 آمده بودم بگویم ...

                                          

آن موقع ها هنوز بیمارستان اولی بودی.هنوز وقتی می آمدم پیشت بوی الکل و مریضی و انتظار می پیچید توی بینی ام. یادم است وقتی مادرت گفته بود، حس کرده بودم اطلسم با زمین روی دوشم. یادت می آید؟حالا تو به همه چیز آگاهی. به من و تمام خاطرات و احساساتم. میدانی چه قدر دوستت دارم، نه؟ همان قدر که تو!حتی هنوز هم!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 1387/04/13  |
 
 

 

این روزها حتی سایه ام هم راه راه شده!

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 1387/04/12  |
 بووووووووووووووووووق
 

لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید...

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا در شنبه 1387/04/01  |
 من فقط نگران بچه ام!
می گویم: انقدر تند نرو!

پدال گاز آهسته بالا می آید.ترمز آهسته پائین می رود و کلاج می چسبد به کف ماشین. می گذاری دنده دو.

نه این که سرعت را دوست نداشته باشم٬یا این که بترسم از از سرعت. نه! من فقط نگران بچه ام هستم.

می گویم: من فقط نگران بچه ام.

از توی آئینه به مادرم نگاه می کنی. من از آئینه بغل نگاهش می کنم. فقط صورتش را می بینم. خیالم راحت است که که بچه بغل مادرم است. خیالم راحت است که  اگر  ماشینی از روبه رو بیاید بزند به ماشینمان٬بچه جایش امن است.

سرعتت را می آوری پائین تر. کم مانده با دنده یک بروی توی خیابان به این خلوتی.

می گویم: دیگه نه انقدر آروم! بچه بیدار می شه!

دوباره از آئینه به ماردم نگاه می کنی. یا شاید به بچه یمان! من هم از آئینه بغل ...

اشک توی چشم های مادرم حلقه زده.پیشانی ام می سوزد.

می گویم: من که چیزی نگفتم! من فقط نگران بچه ام.

مادرم با گوشه روسری سیاهش اشکهایش را پاک می کند.

می گوید: بچه ات خوابه٬ عزیزم!

                                                                       ۲۲/۳/۸۷

|+| نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1387/03/27  |
 همینجوری!
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار

تا گفتم السلام علیکم...شروع شد!

 

|+| نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1387/03/20  |
 سکوت

 

برای مامسی کلاو

 

پدرم کفتر باز است. مادرم حرم نمی آید.

***

خواب می بینم توی یک زورخانه ام.مادرم نشسته بالای گود، جای پیشکسوت ها.عبا انداخته روی دوشش،کلاه بره روی سرش و عصایش را شق و رق جلوی پای راستش نگه داشته.

جعفر طیار با لباس زورخانه توی گود می چرخد.(ایراد نگیر جعفر طیار را از کجا شناختم. خواب است دیگر!) لنگی روی دوشش است. می چرخد و می چرخد و می چرخدو لنگ هم با او. بعد رو به مادرم می ایستد. تا زانو خم می شود.لنگ را می اندازد  میرود.

مرشد می زند به زنگ و ضرب می گیرد.مادرم می آید جلو. همه صلوات می فرستندمادر عصایش را می اندازد وسط گود.همه ساکت می شوند.

عصا تکانی می خورد و اژدها می شود.

تصویر برفکی می شود و من از خواب می پرم.

***

صدای تلق و تلوق می آید.بشقاب به بشقاب.کاسه به لیوان. لیوان به بشقاب.همه به سینک ظرفشویی. دیشب مهمان داشتیم. توی گرمای خفه کننده و شرجی تیر با لباسهای کلفت و شالی که به سرم پیچیده بودم، پا به پای مادر توی آشپزخانه عرق ریختم!هنوز دختر خانه ام خب!

آخر شب که شد، مهمان ها که رفتند،شال و مانتو را در آوردم و دلم خواسته بود دراز به دراز بیفتم وسط گل قالی هال. تیزی پوست تخمه توی تنم فرو رفته بود و پوست شکلات زیر سنگینی هیکلم آخ گفته بود. دستم را که صلیب کردم رفت توی پوست موز پیش دستی که همان دور و بر ولو بود.

مادر هنوز توی راه بود. می لنگید. بی رمقی از چشم های خسته اش می بارید. هووووم! مادر هنوز توی راه بود که من چشم ها را بستم.

صدای تلق و تلوق که می آید چشم ها را باز می کنم. پوست موز کنارم نیست، اما دستم هنوز چسبناک است. بلند می شوم. دور  و برم تمیز است. به جای خودم نگاه می کنم که هنوز پوست تخمه و شکلات برایم دهن کجی می کنند. دیشب هیچ غلت نزدم! خنده ام می گیرد.

مادرم ظرف های دیشب را می شوید من دست و صورتم را. می روم آشپزخانه پیشش و از پشت بغلش می کنم. سرش را خم می کند و دست هایم را که گره خورده دور سینه اش می بوسد. می خندم. هنوز دختر مادرم هستم نه همسر احسان.

- چایی؟

سر تکان می دهم. می گوید خودت بریز،دستم بنده!

می خندم. دو تاچایی می ریزم  و می نشینم پشت میز. مادرم ظرف می شوید و من چای داغ را سر می کشم.

-خوبی؟ یا امروزم می خوای بری؟

با تعجب می پرسم: کجا؟!

می گوید: توی فکر!

می خندم. مادرم باهوش است. خوب تغییرات جوی مرا می فهمد.

- خوبم!

- دیشب چی؟

-خوب بودم!

-نبودی دیگه!

ناگهان بیرون ریختن همه چیزهای توی قلبم لذت بخش می شود. این که بگویم چقدر دلزده و خسته ام. این که بگویم چقدر واخورده ام از دنیا، از جنگولک بازی های احمقانه اش! از بدبختی دیگران. از این که همیشه چیزی برای غمگین  شدن هست. از شعف های ناپایدار. از بی هویتی. از این که نمی دانم کی هلم داده توی این دنیا؟ کِی؟ چرا انقدر محکم؟ از یأس و احساس غربت.

مادرم ظرف های خیس را به ترتیب می چیند و من نفسم را توی سینه نگه می دارم. لیوان ها یک طرف. قاشق ها یک طرف. من حس می کنم هیچ طرفی نیستم. حتی نگاهم نمی کند.

مادرم می گوید توکل به خدا! بعد بدون هیچ مکثی می گوید که جعفری سبزی آشی زیاد است.باید گشنیز بخرد و قاطی اش کند.من خیره شدم به ظرف های مرتب. نمی خندم.

چای مادر یخ کرده.

***

پدر کمرنگ می آیدو می رود. توی خواب می بوسمش.همیشه خسته است. دلم دست های پدر را می خواهد. دستهای زبر پدر وقتی روی گونه های نرم من می نشیند. و آن تضاد قشنگ رنگی که می دانم هست.

مادر طبق معمول توی آشپزخانه است. همیشه کاری هست برای انجام دادن و این من را از آینده می ترساند.

صدای بق بقوی کبوتر ها از پشت بام می آید. مادرم غر می زند: مرگ! نصفه شبم نمی خوان کپه اشونو بذارن؟!

بیزاری از این صدا را مادر به هر سه ما منتقل کرده.به من و برادرهایم. کاری که پدر نتوانست در مورد عشقش به کبوتر ها با ما بکند.

خانه سایه روشن است. یک جا نور هست، یک جا نیست.آشپزخانه با مادر خسته ام روشن، هال که پدر تویش خر و پف می کند تاریک. راهروی اتاق ها که من بلاتکلیف وسطش ایستاده ام روشن، خود اتاق ها که پسرها تویش خوابیده اند تاریک.

 می روم توی آشپز خانه.پنجره باز است. باد پرده را تاب می دهد و پرده بوی شب را هل می دهد تو. می نشینم پشت میز و به دست های مادر نگاه می کنم. چین خورده اند. دست من، جوان، زیر چانه ام حوصله اش سر رفته و مدام سر می خورد. مادرم می گوید بروم ساعت را زنگ بگذارم برای نماز. من دستم را می کشم و چانه از لغزیدن دست می کشد.

ساعت را کوک می کنم.

***

زییییییییییییییینگ!

مادرم مثل همیشه هراسان از خواب بیدار می شود. دست من هم که روی شکم  مادر است با او می پرد. ساعت را خفه می کنم. مادر پا می شود که وضو بگیرد و من دوباره چشم ها را می بندم. مادر می تکاندم. پا می شوم و با چشم های بسته وضو می گیریم و دو رکعت پر خواب می خوانم. مادرم هفت بار قامت می بندد. این تا وقتی است که چشم های منتظر من هنوز بسته نشدند. می دانم از آن روزهایی است که آنقدر می خواند تا وقت رفتن پسرها و پدر شود. راهیشان که کرد می افتد به جان خانه.

توی خواب و بیداری می شنوم که می گوید: فردا می رویم حرم...

***

امامزاده خیلی شلوغ نیست. وضو که گرفتیم، مادر از در اولین شبستان  رفت تو تا چشمش به حرم اصلی و مناره ها نیفتد. حالا می رود تو و دور شمسی قمری می زند تا برسد به بارگاه. من کفش های مادر را می گیرم و می گذارم توی نایلکس. می چسبم به دیوار شبستان و می گویم عذر دارم! مادر نگاهم نمی کند و می رود تو.

اخم ها را کشیده ام در هم. سر جنگ دارم. از تحلیل خودم عاجزم.

صبح توی عجله و تعجب آمدن به حرم از یادم رفت که چادر بردارم. بایدیکی از چادر های رنگی و پلاسیده حرم را سر می کردم. توی صف چادر دیدم که همه جلویی ها روی چادر هاشان یک نشان بزرگ سبز دارند.پس گشتم چادری تیره پیدا کردم که مارکدار نباشد!

حالا تکیه دادم به دیوار بیرونی شبستان و سعی می کنم توی سایه باشم! به آدم ها نگاه می کنم. چادر افتاده روی شانه هایم. مادر گفته بود بکش سرت چیزی نگویند. نمی کشم! می خواهم ببینم چه می گویند. دیدم به دختر محجبه ای که مثل من چادر از سرش افتاده بود گفتند. به دختری که شالش فرق سر های لایت کرده اش بود اما چادر هم چسبده بود وسط کله اش نگفتند.

به آدم ها نگاه می کنم.  خلی وقت است این طور از انتظار لذت نبردم. دلم می خواهد مادر به این زودی نیاید.

زنی می آید.چادر را زیر چانه محکم گرفته. عینک دودی پهنی روی صورتش دارد. چادرش فقط زیر چانه محکم است،بقیه اش را دور کمر پیچیده و لوله کرده زیر بغلش. لباسش اسپرت است و جوان. به پاها که می رسم می مانم.  نگاهم سریع می چرخد روی صورت زن و دست هایش. صورت زن سی ساله است. دست هاش چهل ساله. دوباره بر می گردم روی کفش های طبی زن که پنجاه ساله است و سعی می کنم سنش را تخمین بزنم. از روی صورت؟! از روی کفش؟! از روی چین دست هاش که میدانم سهم من هم هست از زندگی احسان؟! میانگین بگیرم؟!

زن سلامش را کرده.تعظیم کوتاهی می کند و می رود که دعای اذن دخول را بخواند.

کنار تکیه گاه من چند نفر زیر سایه رواق نشسته اند. زن جوان کلافه می گوید که اصلا کیف پول را از کیفش در نیاورده و زن کوتاه قد سن و سال دار می گوید: یعنی من برداشتم؟

انگار کسی زن کوچک را نمی بیند. زن جوان آشکارا نشنیده به دنبال کفش هاش می گردد تا جایی برود. دختر کوچکش با چادر  گل گلی  قرص مامان! مامان! بالا انداخته و حیاط را روی سرش گرفته. منتظرم مادرش برگردد و بگوید زهر مار! ولی زن جوان بالبخند  می گوید: جانم؟! دخترک سمج هم می گوید: ببین خاله چه بامزه چادر سر کرده!

زن جوان می رود و خاله لپ خواهر زاده اش را می کشد.. زن کوتاه قد علاقه دارد خودش را بیندازد وسط ماجرا و با اثبات بی گناهیش... نمی دانم کدام حس درونش ارضا می شود؟!

چانه مقنعه اش را می کشد جلو و از خاله بامزه می پرسد: فکر می کنه من برداشتم؟!

خاله لبخندی دل جویانه می زند که نه. و بی حوصله از سماجت زن بر می گردد سمت خواهر زاده اش.

پاهایم خواب رفته.در امتداد دیوار لیز می خورم. کمرم می خورد به هره دیوار  وآخ می گوید! می نشینم روی زمین.

می گویم: سید!تو را به خدا کاری برایم بکن!

***

از  صف چادر که خلاص می شویم، مادرم می گوید برویم برای وضو. می گویم چرا از خانه وضو نگرفتی؟ جوابم را نمی دهد. که چی؟ می خواهد وقت تلف کند؟ کی مجبورش کرده بود بیاید؟

دست شویی شلوغ است. زن های مارکدار چادر ها را روی دست می اندازند یا به کسی می سپارند و وضو می گیرند.

روی یک تکه مقوا با ماژیک سبز نوشته اند: آرایش در این مکان ممنوع می باشد!

دختری زیر تابلو روی نیمکت فلزی  نشسته و در آینه پنککش مداد به چشم می کشد.

یک  تابلوی مقواییـ ماژیکی دیگر در مدح حجاب نوشته و ابراز اطمینان کرده که خواهران گرامی به این نکات واقفند و در رعایت آن سخت کوشایند!

 به خواهران گرامی اطرافم نگاه می کنم. هیچ کدام گوش های دراز ندارند. بدجور دلم می خواهد توی دستشویی برادران گرامی هم سرک بکشم!

مادرم آب می پاشد به صورتش و زیر لب صلوات می فرستد.با چنان احتیاطی مسح می کشد که دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار!

وقتی می آید چادرش را از من بگیرد، لبانش هنوز می جنبد. چادرش را می گرد و رو به ذکر بعد از وضو می ایستد و تعظیم نامحسوسی می کند که فقط من که خوب می شناسمش می فهمم. با حرص پا به زمین می کوبم که مامان این جا دستشوئیه!

دم در چادر هامان توی هوا پرواز می کنند و روی سرمان فرود می آیند.

دلم می گیرد.

***

کلید را می چرخانم و می آیم توی خانه. بوی بادمجان سرخ کرده می آید.مادر توی هال نشسته سر سجاده نماز بی وقت.

-سلام بر قدیسه عزیز!

-احسان زنگ زد.

تند تند آدامسم را می جوم و خیره می شوم به مادر.

-چیه؟

-هیچی!

میروم توی اتاق. دلم برایش تنگ شده اما به تنگ آمدم از فلسفه بافی هایش.گفتم چند روز،فقط چند روز.

نشسته بودیم توی کافی شاپ. توی آن گرما قهوه سفارش داد و پرسیده بود: چته؟

 و من به سنت مألوف این روزهام که آویزان هر کسی که این سوال را ازم بپرسد میشوم، قهوه و گرما را فراموش کرده بودم و از دلتنگی و یأس و غم غربت گفتم.

احسان گوش کرده بود. بعد که قهوه هایمان را آوردند، شکر توی قهوه حل کرده بود و گوش کرده بود. نفسم را که حبس کردم، چند تک سرفه کرد و شروع کرد برایم از اگزیستانسیالیسم سارتر گفتن و تهش نمی دانم چه طور رسید به چین کمونیست و مائو!

احسان در مورد پست مدرن میگویدکه من قهوه ام را تلخ و داغ تمام می کنم. می گوید که دنیای ما دنیای تمایز هاست: فرد و جمع، بدن و ذهن، دین داری و غیر دین داری.(به خدا  نمی فهمم این ها چه ربطی به تناقض های درونی من دارد؟!) وقتی می گوید این مشخصه عصر ماست، من یک دستمال از جعبه می کشم و چهار تایش می کنم. احسان از ذات و ظاهر چیز ها می گوید و من خیره شدم به انگشت هام که تا یک ساعت پیش فکر می کردم سفیدند و حالا زیر نور قرمز کافی شاپ به دست های یک قاتل می ماند.

احسان می گویدکه ما انسان های پنداری هستیم. هست را نیست می بینیم و بالعکس. فنجان قهوه را بر می گردانم روی دستمال چهار تا. احسان از چشم سوم شیوا می گویدو انهدام جهان.

فنجان را بر می دارم و نگاهش می کنم. کجا شنیده بودم که فیلسوف ها بی دردند؟

به احسان می گویم که حالا برای تزش ـ فلسفه کاربردی ـ سخت آماده است! احسان چپ نگاهم می کندو من خیره می شوم به ته فنجان.

مثل تونلی است که تهش تاریک تاریک است.

قهوه شیرین احسان سرد شده.

***

-انقدر مثل مادر مرده ها...

لب هایم را می گزم. داداش بزرگه یاد روحیه حساس من می افتد و اصلاح می کند که انقدر مثل ماتم زده ها علاف نگردم توی خانه و و به این خرس گنده یادآوری می کند که احمقانه است  وقتی یک ماه دیگر تاریخ ازدواجم است،تازه یادم افتاده باشد بغل مامان جانم بخوابم. می گوید گوش هایم دراز است که جای این که دلهره های  یک عروس را دشته باشم دچار یأس فلسفی شدم.

اسم فلسفه که می آید بی حوصله دست ها را توی هوا تکان می دهم و باز توی خانه علاف می گردم.

***

می خواهم استخاره کنم. محض رضای خدا نمی دانم چه نیتی دارم؟! صلوات می فرستم و حافظ را باز می کنم:

ما زیاران چشم یاری داشتیم...

حس می کنم کسی محکم توی دهانم کوبیده.

کتاب را می بندم. دهانم را هم

نقطه

                                                                     5/3/87 -10/3/87

 

|+| نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 1387/03/16  |
 موز ماهی
مثل همیشه اش.شال فیروزه ای سر کرده و ماتیک صورتی مالیده. یک وری نشسته روی صندلی و مثل قحطی زده ها دسر شکلاتی اش را می خورد. ته اش را می سابد و قاشقش را می  لیسد. به چنان ظرافتی که آدم شیفته اش می شود. هیچ وقت ندیدم افسرده باشد.غر بزند یا چیزی بخواهد. انگار که همه چیز برایش فراهم است. هیچ وقت به به عقلم نرسیده  که او با همه چیز هماهنگ است نه همه چیز با او!

هیچ وقت غافلگیر نمی شود.وقتی با هیجان تمام چیزی را برایش تعریف می کنی با همان نگاه همیشگی اش خیره می شود به تو و چیزی که توی دستش است(همیشه در حال خوردن است) توی هوا خشک می شود.چند ثانیه نگاهت می کند  و بعد یک خل قاطع پرت می کند طرفت و باز مشغول خوردن می شود. یا دسر شکلاتی یا بستنی یا نوشابه و اگر هیچ کدام نباشد آدامس می جود.

مثل همیشه اش.شال فیروزه ای سر کرده و ماتیک صورتی مالیده. یک وری نشسته روی صندلی  و حالا که دسرش را تمام کرده سفارش دلستر آناناس می دهد.

-شیشه ای لطفا!

شیشه را سر می کشد انگار که بطری مشروب را!سرش را می گیرد بالا!انقدر که چشم تو چشم لوستر های مدرن کافه می شود.انقدر که من گردن سفیدش را کادر شده در شال فیروزه ایش می بینم.

سرش را می آورد پائین و .شیشه در چند سانتیمتری میز رها می شود و ... بنگ!

نگاهش می کنم! می خندد. اما امروز با این که مثل همیشه اش شال فیروزه ای سر کرده و ماتیک صورتی مالیده و شیشه سر می کشد انگار چیزی با او هماهنگ نیست یا او با چیزی.

سماجت را توی نگاه خیره ام می بیند. می گوید عاشق شدم! وسفارش یک دلستر دیگر می دهد.

                                                                                                         ۸۷/۳/۱۰

 

|+| نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1387/03/13  |
 گفتم که گفته باشم!
اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم

در فکر غرق کردن کشتی است ناخدا...

|+| نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 1387/03/08  |
 تصادف

فقط یک لحظه بود.سرعت بالای 120.بنگ! بوم! تق! هر چه فکر می کند یادش نمی آید که صدا چگونه بود.فقط می داند صدای برخورد فلز با بدن گرم یک موجود زنده بود.موجودی که بعد از برخورد صدای سگ داد. خاطره سمج باز می  چسبد وسط کله اش.صدای برخورد  و بعد... اوخ! موجود زنده روی آسفالت جاده کشیده شد. خش! جرز! قرچ! نمی داند.هر چه فکر می کند یادش نمی آید که صدا چگونه بود؟ فقط می داند  صدای کشیده شدن بدن گرم و عرق کرده یک موجود  زنده در حال دویدن، به روی آسفالت داغ نیمه شب تابستان بود.

عر! آی! اوخ! عو! واق!  نه یادش نمی آید. موجود گرم زنده برخورد، کشیده شد،صدا کرد،هر چه فکر می کند یادش نمی آید چه صدایی از پوزه طرف در آمد. فقط می داند صدای  موجود گرم زنده ای بود که از شوک برخورد و سائیده شدن به آسفالت جاده آه از نهادش بر آمده بود.صدای سگ چیست؟ صدای سگ داده بود.

شرشر اشک ریخت، هرچند هیچ کدام از صداها در خاطرش نماند. اما تصاویر مثل تیغ های جوجه تیغی هراسان به سمت روح خسته اش پرت می شدند. آه یادش آمد. صدای سگ چیست؟ صدای سگ داده بود. و بعد صدای کشیده شدن چرخ های صاف ماشین به روی آسفالت داغ نیمه شب تابستان هرچند سرعت از نود پائین تر نیامد -  و خط ترمز روی جاده جوشان نیمه شب تابستان هرچند که این یکی را خودش ندید - . دلش می خواست برگردد. موجود گرم زنده را در آغوش بگیرد و روی خون جاری از زخم های او اشک بریزد.

نمی توانست تصمیم بگیرد. پدال زیر پایش بود و ماشین از ترمزهای مقطع او ریپ می زد. دودل بود. دلش می خواست موجود گرم زنده را محکم به سینه بفشارد. اما می ترسید. از چه؟ نمی دانست. هیچ کس برای سائیدن بدن گرم موجود زنده به کف آسفالت داغ نیمه شب تابستان  بر او خرده نمی گرفت. دل یکی کرد و بعد حس کرد دیر است. بدن گرم موجود زنده دیگر گرم نیست. حس کرد بدن سرد دیگر موجود زنده نیست.

پایش را از روی ترمز برداشت.ماشین دست از ریپ زدن کشید و سرعت رفت بالای 120.

|+| نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1387/02/30  |
 
 
بالا