تبليغاتX
جیغ
با صدای آهسته
 اختتامیه
 

از بد بتر اگر هست
این است
این که باشی
در چاه نابرادر تنها
زندانی زلیخا
چوب حراج خورده ی بازار برده ها
البته بی که یوسف باشی!
پس بهتر است درز بگیری
این پاره پوره پیرهن بی بو و خاصیت را
که چشم هیچ چشم به راهی را
روشن نمی کند.

 

قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط مینا پرندوش در پنجشنبه 1390/08/05  |
 الا هو
 

... سلیم سرش را میان دو دست گرفته بود و هستی به این فکر بود که وقتی سرش را بلند بکند گلایه خواهد کرد که چرا شما زنها با احساس جوانها بازی می کنید. چرا همه تان دست به دست هم می دهید و یک جوان و مادرش را گول می زنید و به خانه تان می کشانید و آخرش مقر می آیید که عاشقید. می اندیشید که دیگر لحنش سحر آمیز نخواهد بود و مغناطیس نگاهش ربایندگی خود را از دست خواهد داد و به تلخی خواهد گفت:خانم نوریان اگر هم بتوانید فراموش کنید، طنین زخمه عشق نخست تا ابد با ضربان قلبتان عجین خواهد بود و آن وقت نمی توانید با تمام قلب و روح و جسم خود به سوی من بیایید، بله، یک قطعه ادبی دیگر منتهی از اعماق ذهن خودش سر خواهد داد ...*


اما بعد ... : همیشه سرگردونی اول دو تا راه بد نیست! وقتی که کسی نمی تونه کمکت کنه... مجبور می شی به چیزایی فکر کنی که هیچ وقت فکر نمی کردی یه روز بهشون  فکر کنی.

* جزیره سرگردانی/سیمین دانشور

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا پرندوش در یکشنبه 1390/06/20  |
 صلوات خاصه
 

 

نقدا:

تو که باشی هر چه پیش آید خیر است،فراق و وصال، حزن و شادی.اما دل دیوانه تر از این است که این حکمت آشکار را ببیند. دلم پنجره فولاد می خواهد شاید. رهایی از این جنون کار اطبای زمینی نیست. غربت احساس مرا تنها غریب می فهمد.

دلم عجیب طبیب غریب می خواهد...

 

اما بعد

 اولندش:الان حوصله ی حرف مشروح ندارم.

دومندش: متن واسه من نیست.

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا پرندوش در دوشنبه 1390/05/24
 لای الامور الیک اشکو؟!
 

ماجرا از اونجا شروع شد که دوست تازه متاهل شده ای همه ی دوستای قدیمی رو که تهران بودن دعوت کرد به دیدار!کلا شدیم 6 نفر و با فاکتور گرفتن همسر دوست و خواهر یکی دیگه از دوستان( که با داشتنشون آدمی احتیاج به دشمن نداره) شدیم 4 تا نوجوون که از 15 16 سالگی با هم کار کرده بودیم و در گذر تاریخ سر از پارک ملت در آوردیم!

جدا از یاد آوری کلی خاطرات خوب دیدم همه ی این دوستان با این که ظاهر منو می بینن و از همون دوران نوجوانی هم از همه ی اعتقادات من خبر دارن، یکی در میون مشغول مسخره کردن و تیکه پروندنن و یکیشون که کاملا هم معلوم الحال است بیشتر از بقیه! قضیه اینه که من حتی به خودم اجازه ندادم جواب آدمی رو بدم که از میل هایی که برام می فرسته و از محتویات وبلاگش و همه ی این ها یه طرف به خاطر جمله ای که زمان انتخابات بهم گفته بود می دونم تو مخش چی می گذره.

مکالمه این طوری بود:

 - به کی رای دادی؟

- فلانی!

- پس تو قاتل جوونایی هستی که دارن می میرن!

 تازه بازم همه ی اینا مهم نیست. فقط تنها چیزی که آتیشم می زنه ادعای احترام به عقاید دیگران توسط این رفیق مشت نمونه ی خروار بنده است! و استفاده ابزاری از دینی که محض رضای خدا ذره ای بهش عمل نمی کنن. البته چرا! در ظاهر بخش اخلاقی دین رو خیلی می پرستن. حتی دیگه مثل دو سال پیش اجازه دلسوزی هم به خودم نمی دم.

(حالا همه ی اینا معنیش نمی شه که من خیلی خوبم ها!)

چند تا درد دل:

خدایا مرسی که من شبیه این آدم ها نیستم.

خدایا هیچ وقت منو شبیه این آدما نکن.

خدایا مرسی که به من صبر می دی مقابل آدمایی که پنبه تو گوششونه سکوت کنم.

خدایا مرسی وقتی که لازمه زبونمو باز می کنی تا از چیزایی که تو دوسشون داری دفاع کنم.

واخرشم خدایا ... اللهم...

اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا صلواتک علیه و آله و غیبة ولینا و کثرة عدونا و قلت عددنا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علینا.

|+| نوشته شده توسط مینا پرندوش در جمعه 1390/05/07
 
 

 فی الحال::من و معافی و صالحی و مروستی رو به روی گنبد مسجد جمکران شب نیمه ی شعبان.

 

|+| نوشته شده توسط مینا پرندوش در یکشنبه 1390/04/26
 عاچقانه
 

 

لبیک اللهم لبیک

لبیک لا شریک لک لبیک

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا پرندوش در چهارشنبه 1390/03/25
 ما ز بی جاییم و بی جا می رویم
 

چند وقت پیش داشتم پوشه ی نوشته هامو زیر رو می کردم.خوردم به فایلی که نمی دونستم چیه. بازش کردم و دیدم "همینجوری" ناتمومی از تابستون پارساله. تورق دفتر نوشته هام هم باعث کشف وقایعی شد.اما چرا حالا باید بذارمشون تو وب.

گفتم حالا که در آستانه ی فصل در به دری و بلاتکلیفی و خانه به دوشیم  دیدن این که روزای سخت می گذره و تبدیل به خاطره می شه،باعث تسکین آلامه.

اما بعد ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا پرندوش در یکشنبه 1390/03/22  |
 سعادت آباد

 

 

... در خونه ی همسایمون بازه! می بینم الان که ساعت نزدیک 4 صبحه زد نظری  نشسته پای سیستم و فتوشاپ جلوش بازه. من هم که طبیعتا کار بر نمونه ی آفیسم و دارم تایپ می کنم . – پاری وقتا هم ادیوس بازه البته. کمتر پیش میاد از این دو حالت خارج باشه!-  می دونم توی اون یکی اتاق لیلا کتاب می خونه و حمیده هم طبق معمول با استرس داره عکس سرچ می کنه برای کارای عقب مونده اش! عمامه هم که از دانشکده رفته ، نمی دونم دیگه این عکسا رو واسه کی تیکه پاره می کنن این گرافیکیا! استثنا فروغ  و زهرا خوابن وگرنه احتمالا فروغ در حال دانلود توتریال برای افتر افکت بود و زهرا هم پدرام گونه در حال چت و سرچ کردن بود  که فرداش اطلاعات جدیدی از  فراماسون ها و نشانه هاشون، آخرین اخبار از مرگ بن لادن،توصیف فجایع بحرین و چیزهایی از این قبیل تحویلمون بده! ...

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا پرندوش در شنبه 1390/02/31  |
 همه از غير بنالند سعدي از دوست!

 

جانم فدای حضرت هادی(ع)

از زندگيتان شنيدم،ديدم چه قدر مظلوميد! از شهادتتان خواندم ديدم چه قدر مظلوميد! نه اين كه تعجب كرده باشم! نه! كه مظلوميت از وقتي كه در خانه ي مادرتان زهرا آتش گرفت بر ناصيه ي شما خاندان نبوت نوشته شد!

حرمتان  را كه ديدم دلم گرفت. (دل كي نمي گيرد؟!) يك لحظه پام ياري نداد براي جلو آمدن.  باور نكردم كه قبرتان پشت آن پرده هاي مشكي است. دلم خون شد كه ديدم آن جا خبري از هل دادن نيست! كسي از حرم چند گوشه تان آويزان نيست! خلوت خلوت! ديدم كه ما عقلمان به چشم هاي كور مانده مان است و تا ضريح طلايي نبينيم  عظمت پشتش را درك نمي كنيم. آن وقت فكر كردم كه شما و پسر بزرگوارتان مظلوم تريد يا جدتان حسين ـ كه درود خدا بر او  و شما باد ـ

خب! مي شود لعنت كرد عباسيان را كه خون كردند قلب شما را. مي شود لعنت كرد كساني را كه حرمتان را، آرام دل شيعينتان را ناآرام كردند. مي شود لعنت گفت و فكر كرد كه چه قدر مظوميد شما!

اما! حالا که تیرها از سمت به ظاهر خودی ها می آید،بايد برويم لغت نامه هامان را از سر بنويسيم و مظلوم را دوباره معني كنيم!

 

اين جا رو ببينيد

 

|+| نوشته شده توسط مینا پرندوش در یکشنبه 1390/02/25  |
 حرف تو لفافه!
 

سخنرانی حاج آقا پناهیان تو  بیت

http://farsi.khamenei.ir/audio-content?id=12416

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا پرندوش در دوشنبه 1390/02/19  |
 
 
بالا