ماجرا از اونجا شروع شد که دوست تازه متاهل شده ای همه ی دوستای قدیمی رو که تهران بودن دعوت کرد به دیدار!کلا شدیم 6 نفر و با فاکتور گرفتن همسر دوست و خواهر یکی دیگه از دوستان( که با داشتنشون آدمی احتیاج به دشمن نداره) شدیم 4 تا نوجوون که از 15 16 سالگی با هم کار کرده بودیم و در گذر تاریخ سر از پارک ملت در آوردیم!
جدا از یاد آوری کلی خاطرات خوب دیدم همه ی این دوستان با این که ظاهر منو می بینن و از همون دوران نوجوانی هم از همه ی اعتقادات من خبر دارن، یکی در میون مشغول مسخره کردن و تیکه پروندنن و یکیشون که کاملا هم معلوم الحال است بیشتر از بقیه! قضیه اینه که من حتی به خودم اجازه ندادم جواب آدمی رو بدم که از میل هایی که برام می فرسته و از محتویات وبلاگش و همه ی این ها یه طرف به خاطر جمله ای که زمان انتخابات بهم گفته بود می دونم تو مخش چی می گذره.
مکالمه این طوری بود:
- به کی رای دادی؟
- فلانی!
- پس تو قاتل جوونایی هستی که دارن می میرن!
تازه بازم همه ی اینا مهم نیست. فقط تنها چیزی که آتیشم می زنه ادعای احترام به عقاید دیگران توسط این رفیق مشت نمونه ی خروار بنده است! و استفاده ابزاری از دینی که محض رضای خدا ذره ای بهش عمل نمی کنن. البته چرا! در ظاهر بخش اخلاقی دین رو خیلی می پرستن. حتی دیگه مثل دو سال پیش اجازه دلسوزی هم به خودم نمی دم.
(حالا همه ی اینا معنیش نمی شه که من خیلی خوبم ها!)
چند تا درد دل:
خدایا مرسی که من شبیه این آدم ها نیستم.
خدایا هیچ وقت منو شبیه این آدما نکن.
خدایا مرسی که به من صبر می دی مقابل آدمایی که پنبه تو گوششونه سکوت کنم.
خدایا مرسی وقتی که لازمه زبونمو باز می کنی تا از چیزایی که تو دوسشون داری دفاع کنم.
واخرشم خدایا ... اللهم...
اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا صلواتک علیه و آله و غیبة ولینا و کثرة عدونا و قلت عددنا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علینا.
|
+| نوشته شده توسط
مینا پرندوش در جمعه
1390/05/07