زنگ زدم تولدشو تبریک بگم، ازش بپرسم دوست داره یه چیز بخرم براش یا مثل جایزه تیزهوشان قبول شدنش نقدی حساب کنم. ماجرای نقدی حساب کردن اینه که می خواد کارت گرافیک سیستمشو ارتقا بده، داره پول جمع می کنه.ایندفعه کادو خواست. کتاب. تن تن.آخه خودش داستان مصور می نویسه ... می کشه. منم هر دفعه می رم گرگان براش کتابای تن تن رو می خرم.
می گم دیگه شتر شدی ها!می گه: نه، هنوز بچه ام. دلم می گیره. چون این یعنی واقعا بزرگ شده.
می پرسم چه خبر؟ می گه صبح کلاس تیزهوشان بوده، حالا هم که دم غروبه باید بره کلاس زبان. تازه روزه هم هست.
می گم : کله گنجشکی؟
می گه: نه، کامل.
نمی دونم اگه همون موقع زیر اتوبوس بی آر تی که می اومد له می شدم کسی می فهمید چرا وسط چهار راه ولیعصر جیغ کشیدم؟!
تازه می دونم نمازم می خونه. ذکرایی رو که حفظ نیست رو هم از روی پیک نمازی که براش خریدم می خونه.
دارم از خوشی می ترکم. حتی بیشتر از اون موقعی که سنتورشو گذاشت جلوش، کتاب نت رو باز کرد، مضرابا رو گرفت دستش و اولین آهنگی که یاد گرفته بود برام زد.منم نشستم جلوش و به قول بچه ها گفتنی با تمام احساسم اشک ریختم!!
وقتی میام خونه می بینم نه! واقعا شتر شده!دیگه نمی تونم بلندش کنم و بچرخونمش. دیگه نمی تونم رو زاتو بشینم و بغلش کنم. واسه خودش مردی شده.این همون پسریه که خودم با همه فسقول بودن کهنه اشو عوض می کردم!
ایندفعه که دیدمش ترسیدم. ترسیدم نکنه امیر حسین و پسر خاله هاش یه روزی انقدر بزرگ بشن که از خاله ی زیادی دخترشون دور بشن.حس کردم روزی که بچه ها انقدر بزرگ می شن که دیگه تو بغلت جا نمی شن چقدر روز سختیه. انگار دیگه نمی تونی تو یه حریم امن نگهشون داری.
انوقت فقط می شه دعا کرد. برای بچه هایی که هستن و اونایی که قراره باشن. دعا کرد که امن باشن و چیزایی که باید رو داشته باشن.
دیدن بچه ها و مسن ها پر از دلهره است. این روزها من پر از دلهره ام...
|
+| نوشته شده توسط
مینا در یکشنبه
1388/06/08
|