تبليغاتX
جیغ
با صدای آهسته
 %jgg@$#&&()
 

bgkj%%%%##^&**)HBjlkgvjkhc nnh*%^&#%$RFGB LKM)(&(*&%&$E^DCVB MNY(*%^&%$GGBJNH:KOIY&U%^#$S$#DFRTGBKLK9uh678@#$%^*O)_*TGVHGDSWEUI)(*&^%$#Q!WASBNKJGMLKOU(P*&&%#W$SXFGHJKP)*(^&%$REDCJ@#$QAZFGHJKL:JNKGYDR CVNBJKHJJJT

|+| نوشته شده توسط مینا در شنبه 1388/08/09  |
 تهوع

 

يه شب اومدم تو سوييت ديدم مسئول خوابگاه نشسته با بچه ها دو ر و برش. كسي جاي من امضا كرده بود و دعوت نامه ي جشن آغاز سال تحصيلي رو برام گرفته بود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 1388/07/21  |
 از حال ما اگر خواسته باشید...

 

نقل است که آن روز که بلايی بدو (بایزید)نرسيدی گفتی:الهی ! نان

فرستادی ، نان را خورش می بايد . بلايی فرست تا نان خورش کنم.

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا در جمعه 1388/07/17  |
 پونزده مهر!
 

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من

جادارد،بردارم وبه سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست.

روبه ان وسعت بي واژه كه همواره مرا ميخواند.

 

|+| نوشته شده توسط مینا در جمعه 1388/07/17
 خیامیه!

 

گر من ز می مغانه مستم هستم

گر عاشق و رند و می پرستم هستم

 هر طایفه ای ز من گمانی دارد

 من زان خودم چنان که هستم هستم


|+| نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1388/06/30  |
 با تصرف و تلخیص

 

صدای خروس، بعد گاو، بعد بز.آخر هم خر.از تونل در می آییم.توی آیینه چشم های بابا ریز شده. توی آیینه بغل لبهای مامان به هم قفل شده. شده شبیه یک خط.اما هر دو خوشحالند. از آن خوشحالی های مسخره. از آن خوشحالی هایی که با پیدا کردن یک راه مضحک که وقتی که فکر می کنی دیگر راهی وجو د ندارد به آدم دست می دهد. مادر و پدر من خوشحالند که دخترشان دانشگاه قبول شده. که می فرستندش ناکجا آبادی تا درس بخواند و خواستگار یک متر و نودو نه سانتی را یادش برود.

نتیجه: پدر و مادر من خیلی ساده اند!

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1388/06/23  |
 دردونه ها

 

زنگ زدم تولدشو تبریک بگم، ازش بپرسم دوست داره یه چیز بخرم براش یا مثل جایزه تیزهوشان قبول شدنش نقدی حساب کنم. ماجرای نقدی حساب کردن اینه که می خواد کارت گرافیک سیستمشو ارتقا بده، داره پول جمع می کنه.ایندفعه کادو خواست. کتاب. تن تن.آخه خودش داستان مصور می نویسه ... می کشه. منم هر دفعه می رم گرگان براش کتابای تن تن رو می خرم.

می گم  دیگه شتر شدی ها!می گه: نه، هنوز بچه ام. دلم می گیره. چون این یعنی واقعا بزرگ شده.

می پرسم چه خبر؟ می گه صبح کلاس تیزهوشان بوده، حالا هم که دم غروبه باید بره کلاس زبان. تازه روزه هم هست.

می گم : کله گنجشکی؟

می گه: نه، کامل.

نمی دونم اگه همون موقع زیر اتوبوس بی آر تی که می اومد له می شدم کسی می فهمید چرا وسط چهار راه ولیعصر جیغ کشیدم؟!

تازه می دونم نمازم می خونه. ذکرایی رو که حفظ نیست رو هم از روی پیک نمازی که براش خریدم می خونه.

دارم از خوشی می ترکم. حتی بیشتر از اون موقعی که سنتورشو گذاشت جلوش، کتاب نت رو باز کرد، مضرابا رو گرفت دستش و اولین آهنگی که یاد گرفته بود برام زد.منم نشستم جلوش و به قول بچه ها گفتنی با تمام احساسم اشک ریختم!!

وقتی میام خونه می بینم نه! واقعا شتر شده!دیگه نمی تونم بلندش کنم و بچرخونمش. دیگه نمی تونم رو زاتو بشینم و بغلش کنم. واسه خودش مردی شده.این همون پسریه که خودم با همه فسقول بودن کهنه اشو عوض می کردم!

ایندفعه که دیدمش ترسیدم. ترسیدم نکنه امیر حسین و پسر خاله هاش یه روزی انقدر بزرگ بشن که از خاله ی زیادی دخترشون دور بشن.حس کردم روزی که بچه ها انقدر بزرگ می شن که دیگه تو بغلت جا نمی شن چقدر روز سختیه. انگار دیگه نمی تونی تو یه حریم امن نگهشون داری.

انوقت فقط می شه دعا کرد. برای بچه هایی که هستن و اونایی که قراره باشن. دعا کرد که امن باشن و چیزایی که باید رو داشته باشن.

 دیدن بچه ها و مسن ها پر از دلهره است. این روزها من پر از دلهره ام...

 

|+| نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 1388/06/08  |
 شکرانه
 


هركه سوداي تو دارد چه‌غم‌از هر‌دو جهانش؟
نگرانِ تو چه انديشــــــه و بيم از دگــــرانش؟
آن پي مـهر تو گيرد كه نگيرد پي خويـشش
و آن سر وصل تو دارد كه ندارد غــم جـانش

                                                                سعدی

|+| نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 1388/05/28
 تمام مادران دنیا
ساعت ۶ غروب. از دانشکده درمیام. از صبح تو راهم و راه رفتنم دیگه دست خودم نیست. گفتم یه حال به خودم بدم و از توی پارک ملت برم سمت ایستگاه اتوبوس.

اتوبوس میدون ولیعصر اومد. چپیدیم توش. هنوز یه ایستگاه نرفته پیچید توی نیایش.همه با غر غر پیاده شدن.

حوصله تکرار مکررات ندارم که باز خیابان شلوغ بود و مردمی که نبودند و یگان ویژه ها و لباس شخصی هایی که بودند. تمام سه ساعتی که طول کشید تا برسم خونه ذهنم از تحلیل دادگاه و تنفیذ و پیاده روی کنار هم سر باز زد!

فقط می دیدم که مغازه دار ها مغازه هاشونو بستن یا مجبورشون کردن که ببندن. دیدم مردمی هم که توی خیابونند آدمای خسته و بی رمقی هستن که مثل من از دانشگاه و سر کار و خونه ی آشنا شون بر می گردن.تمام راه از سر نیایش تا برسم به اعماق طالقانی هیچ تجمعی ندیدم. فقط دیدم که پارچه های رنگی از در و دیوار آویزونه و  جمله های انتظار فرج همه مون را با تمسخر نگاه میکنن.

دیدم همه مغازه بستن اما هنوز مردی با بچه اش کنار خیابون نشسته سه تار میزنه. زنی که هر روز می بینمش سفره ی هزار تومنی می فروشه.فارغ از این که" کی مسئول است و اگر کسی دیگر شود چه می شود؟"

نزدیکی های ولیعصر سربازها خوششان می آید که داد بزنند و از ترس مردم لذت ببرند.همه اونها که فکر می کنند رایشون رو پیشونیشون نوشته فرار می کنند.من دلیلشو نمی فهم و فرار نمی کنم.پس حق می دید که کتکی که خوردم حقم بود؟!

اهمیتی نداره که آدم اگه نمیره چه چیزها که نمی بینه!که آدم گاهی حوصله تعریف کردن این چیزها رو نداره.اهمیتی نداره که من و آدم های شبیه من با چه وضعیی می رسند خونه.اهمیتی نداره که موقعی که مثل هر روز داری برمی گردی خونه یک کم گلوت بسوزه.احتمالا اهمیتی نداره که مادرایی تو خونه نشستن و چای دم کردن و منتظر بچه هاشونن.اهمیتی نداره که اون بچه ها سالم یا ناسالم می رسن خونه. اهمیتی  نداره که بعضیام بین سطل آشعالای میدون ولیعصر نشونده می شن تا...

بی خیال. دوست ندارم به این چیزا فکر کنم. خدارو شکر. شهر امن و امان است.جای شما خالی...

 

|+| نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 1388/05/13  |
 ختم
 

گیریم جدا جدا

همیشه آخرش تکراری است!*

 

*ایکاروس

|+| نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 1388/04/24  |
 
 
بالا