تبليغاتX
جیغ
با صدای آهسته
 فاز دوم زندگی
 

   

         لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد...

 

            نکته:همین!

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 1388/09/18
 صلیبی که دوستش دارم
 

 من باید کنار مادرم باشم. احتمالا این چیزارو مادرا یاد دخترا می دن. مامانم باید سنم رو بهم یادآوری کنه. باید بهم بگه حق ندارم رو پنجه راه برم اونم با نیش سراسر باز. باید بهم بگه حق ندارم دستام رو باز کنم و زیر گنبد خوشگل مسجد بچرخم. باید بهم بگه گاهی وقت ها راه رفتنم زیادی زیگزاگی می شه انگار که پاهام دارن می رقصن.باید بهم بگه نباید بدوم/ تاب بازی کنم / آواز بخونم /بخندم/ گریه کنم. باید بهم بگه هر اتفاقی که می افته من باید سنگین و رنگین باشم. باید مثل همیشه بگه من مثل مادرای دیگه در مورد بچه هام حرف نمی زنم می شنیم تا دیگران از بچه هام تعریف کنن. من نمی خوام مامانم ساکت بشینه که بقیه بگن دخترت چه قدر خانومه/ رفتارش بزرگتر از سنشه. من نمی خوام خانومی بشم برای خودم. من نمی خوام وقتی تو  راه سنگریزه با پام هل می دم کسی بهم ایراد بگیره. یه چیزی از تو هی به من مشت می زنه. د فرمه شدم به خدا از این مشتا! دوست دارم لوس باشم. دوست دارم با همه همون طور باشم که همیشه بودم. دوست ندارم پسرای دوره ی بچگی تغییر ماهیت بدن. دوست ندارم وادار به سکوتم کنند.دوست ندارم دائم نگران نگاه این و اون باشم. نمی خوام گاهی نگاه مامان پر از خنده باشه.

مامان باید باشه تا بهم بگه من نباید این حرفارو بگم . که خنده و آواز و تاب و گریه انقدر اهمیتی نداره. که کسی اون مشتا رو نمی فهمه. که کسی نمی فهمه وقتی دوزداه شب بارون میاد قدم زدن توی خیابون چه قدر قشنگه و عاشق شدن چه قدر آسون.

بعضی وقتا فکر می کنم دارم خفه می شم. مامانم باید یه چیزایی رو بهم بگه...

 

|+| نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 1388/09/08  |
 هذا من فضل ربی

 

  گاهی گمان نمی کنی و می شود

  گاهی نمی شود که نمی شود

  گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

  گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

  می ستاند وقتی دل بسته ایم/نمی دهد وقتی منتظریم و هزار راه رفته ایم/

  و می فرستد وقتی نا امید از همه ایم

    پی نوشت:هر چیزی که می نوشتم یا زیادی حسایی که دوست دارم فقط برای خودم نگه دارم  توش بود یا اصلن حسی توش نبود.این اس ام اس حلالیت به دادم رسد.پارسال همین موقع ها خدا به من نظر کرد.

 

|+| نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1388/09/02  |
 این پست به حرمت عاشقانه ی آرامی که قرار بود اینجا باشد سکوت می کند
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 1388/08/27
 %jgg@$#&&()
 

bgkj%%%%##^&**)HBjlkgvjkhc nnh*%^&#%$RFGB LKM)(&(*&%&$E^DCVB MNY(*%^&%$GGBJNH:KOIY&U%^#$S$#DFRTGBKLK9uh678@#$%^*O)_*TGVHGDSWEUI)(*&^%$#Q!WASBNKJGMLKOU(P*&&%#W$SXFGHJKP)*(^&%$REDCJ@#$QAZFGHJKL:JNKGYDR CVNBJKHJJJT

|+| نوشته شده توسط مینا در شنبه 1388/08/09  |
 تهوع

 

يه شب اومدم تو سوييت ديدم مسئول خوابگاه نشسته با بچه ها دو ر و برش. كسي جاي من امضا كرده بود و دعوت نامه ي جشن آغاز سال تحصيلي رو برام گرفته بود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 1388/07/21  |
 از حال ما اگر خواسته باشید...

 

نقل است که آن روز که بلايی بدو (بایزید)نرسيدی گفتی:الهی ! نان

فرستادی ، نان را خورش می بايد . بلايی فرست تا نان خورش کنم.

 

 

|+| نوشته شده توسط مینا در جمعه 1388/07/17  |
 پونزده مهر!
 

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من

جادارد،بردارم وبه سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست.

روبه ان وسعت بي واژه كه همواره مرا ميخواند.

 

|+| نوشته شده توسط مینا در جمعه 1388/07/17
 خیامیه!

 

گر من ز می مغانه مستم هستم

گر عاشق و رند و می پرستم هستم

 هر طایفه ای ز من گمانی دارد

 من زان خودم چنان که هستم هستم


|+| نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1388/06/30  |
 با تصرف و تلخیص

 

صدای خروس، بعد گاو، بعد بز.آخر هم خر.از تونل در می آییم.توی آیینه چشم های بابا ریز شده. توی آیینه بغل لبهای مامان به هم قفل شده. شده شبیه یک خط.اما هر دو خوشحالند. از آن خوشحالی های مسخره. از آن خوشحالی هایی که با پیدا کردن یک راه مضحک که وقتی که فکر می کنی دیگر راهی وجو د ندارد به آدم دست می دهد. مادر و پدر من خوشحالند که دخترشان دانشگاه قبول شده. که می فرستندش ناکجا آبادی تا درس بخواند و خواستگار یک متر و نودو نه سانتی را یادش برود.

نتیجه: پدر و مادر من خیلی ساده اند!

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1388/06/23  |
 
 
بالا