رز
نه گریه مونده برام
نه خنده مونده برام
نه گریه مونده برام
نه خنده مونده برام
چه شبی است امشب خدایا
!این بنده تو هیچ گاه انقدر بی تاب نبوده است،این دل و دست و پا هیچ گاه انقدر نلرزیده است. این اشک اینقدر مدام نباریده است. چه کند علی با این همه تنهایی!...
خسته ام خدا
!چه قدر خسته ام.چه طور من بدن این نازنین را شست و شو کنم؟
! آب بریز اسما!کاش آبی بود که آتش این دل سوخته را خاموش می کرد، ای اشک بیا!بیا که این جاست جای گریستن.فرشتگان که به قدر من فاطمه را نمی شناختند ضجه می زنند و مویه می کنند،تو سزاوارتری برای گریستن ای علی
!...این تورم بازو از چیست؟...این همان حکایت جگرسوز تازیانه و بازوست.خلایق باید سجده کنند به این همه حلم، به این همه صبوری.فاطمه!گفتی بدنت را از روی لباس بشویم؟چشم اگر کبودی را نبیند،دست که التهاب و تورم را لمس می کند.کسی که که دل دارد بی یاری چشم و دست هم درد را می فهمد.این جا جای تازیانه نامردان است در آن زمان که ریسمان در گردن مرد تو آویخته بودند
.ای خدا
!این غسل نیست،شست و شو نیست، مرور مصیبت است.دوره کردن درد است.تداعی محنت است.ای وای از حکایت محسن
!حکایت فاطمه و آن در و دیوار!حکایت آن میخ های آهنین با بدن نحیف و خسته و بیمار!حکایت آن آتش با آن بدن تبدار!حکایت آن دست پلید با این گونه و رخسار! حکایت آن همه مصیبت با این دل بی قرار!آرامتر اسما
!دست به سادگی از این همه جراحت عبور نمی کند،دل چه طور این همه مصیبت را مرور می کند؟!این که جسم است این همه جراحت دارد،اگر قرار به تغسیل دل بود، چه می شد
! این دل شرحه شرحه،این دل زخم دیده، این دل جراحت کشیده!...
بچه ها بیایید
.بیایید با مادر وداع کنید.سخت است می دانم.خدا در این مصیبت بزرگ به اجر و صبرش یاری تان می کند.آرامتر عزیزان!از گریه گریزی نیست.اما شیون نکنید، مثل من آرام اشک بریزید....
شما را به خدا بس کنید بچه ها
!برخیزید!این جبرئیل است که پیام آورده،برخیزید
!جبرئیل می گوید
:روح این بچه ها مفارقت می کند از جسم بردارشان.جبرئیل می گوید
: عرش به لرزه در آمده،بردارشان،شیون ملائک آسمان را برداشته، تاب و تحمل خدا هم... علی جان!بردارشان!برخیزید بر مادرتان نماز بخوانیم
.بگویید بیایند آن چند نفر.آرام و بی صدا و مخفیانه.همه کارها باید همین امشب تمام شود،وصیت مادرتان زهراست.الصلوه
... الصلوهالله اکبر
کشتی پهلو گرفته
سید مهدی شجاعی
***
نکته
:بقیع که بودیم بر خلاف بقیه که ضجه می زدند از پنهان بودن قبر فاطمه، من دلم خنک می شد به داغی که برای همیشه به دلمان و دلشان گذاشته. همان یک بار از سر تاریخ زیادی است.
بعضی آدما سر لجبازی با خودشون دماغشونو می برن
نکته:برای دماغم نگرانم