مرثیه ای برای سوئیت

 

 تقدیم به بچه های همیشه در صحنه سوئیت خودمون اینا

تا به حال یگان ویژه از نزدیک ندیده بودم.از بالا که پایین می آمدیم خبری نبود.راهپیمایی آرام. دو تا از مسافرها پیاده می شن و دو تا دیگه سوار می شن از بالا خبر می گیرن.راننده می گه: طرفدارای فلانی دختر و پسر ریختن وسط خیابون و دارن می خونن و می رقصن!!

ادامه نوشته

رکوئیم

 

طبق تحقیقات غیر علمی مبتنی بر مشاهده ثابت شده است که وقتی زنان کارد به استخوانشان می رسد واکنشی خلاف آن چه تمام عمر با آن زندگی کرده اند نشان می دهند.

صبح دوشنبه بیست و هفتمین روز از ماه یازدهم یک سال شمسی رها ناگهان چشمهایش را باز می کند و تصمیم می گیرد سکوت کند. دختر پر شر و شور دیروز و زن بیست و نه ساله امروز چند لحظه بدون پلک زدن به سقف خیره می شود و بعد به شدت احساس خستگی می کند. حالا در آستانه سی سالگی روی تخت کنار همسرش دراز کشیده و مجبور است در ساعت شش صبح به خر و پف غرای او گوش کند.

ناگهانی تصمیم می گیرد و بعد حس می کند که بالاخره نامش با مسما شده.حس می کند رها شده و روی تخت دو نفره به پرواز در آمده.

به تخت برگشت.

لحاف را کنار زد. پاهایش را از کناره تخت آویزان کرد و  شروع کرد به تکان دادن انگشت هاش.بعد فرو کردشان توی دمپایی راحتی.

توی آیینه دستشویی به زنی با بلوز خواب نگاه کرد و شلوار همرنگ بلوزش که توی آیینه دیده نمی شد.زیتونی موهاش سر زده بود. چند لحظه دقیق به رنگ اصلی موهاش نگاه کرد و فکر کرد چرا همیشه اصرار به مشکی بودنشان دارد.

چنگ زد توی موها و پیچیدشان به هم.انبوه ژولیده را فرو کرد پشت یقه.

سرش را خم کرد و آب پاشید به صورتش. خمیردندان را که گذاشت روی مسواک،یک دستش را زد به کمرش و در حال سابیدن دندان ها دوباره به خودش خیره شد. لثه ها خون افتاد و چیزی دستگیرش نشد. شیر آب را باز کرد، سرش را جلو برد و کف خونی را تف کرد توی دستشویی.

برگشت به اتاق.

نشست جلوی آیینه. موها را از توی یقه در آورد که شانه اشان کند. حوصله اش را نداشت. جمعشان کرد بالا و با چند گیره محکمش کرد.

مانتو نخی سورمه ای پوشید . کفش اسپرت.شال خاکستری اش را سر کرد.

آخرین لحظه موبایلش را گذاشت روی میز توالت و رژ قرمز را برداشت.

دکمه آسانسور را فشار می دهد.

تا آسانسور بالا بیاید مشتش را باز می کند. لوله را می چرخاند و از حفظ رژ می زند.بعد آسانسور می آید و رها توی آیینه اش لبها را به هم می مالد.

تا ساعت نه و پنجاه و دو دقیقه که توی یک کوچه فرعی چشمش به تابلوی آرایشگاه زنانه می خورد،توی خیابان و پارک قدم زده.زنگ طبقه آرایشگاه را می زند،در صدا می کند و باز می شود. هوای توی آرایشگاه خنک است، برخلاف بیرون که از جهنم دانته داغتر است.

نشست روی صندلی.

آرایشگر لبخند زد و پرسید:بند؟ ابرو؟شینیون؟ کوپ؟صاف؟ فر؟

رها شال را از سرش کشید.گیره را یا مشتی از موها کند.سرش را تکان داد تا موها بریزد روی شانه.

زن آرایشگر بشکنی توی هوا زد و گفت:کوپ!

قیچی را باز و بسته کرد و شانه را فرو کرد توی موهای کرک  رها.

شانه توی موها گیر می کند.

آرایشگر آنقدر  با موهای در هم پیچیده کشتی می گیرد تا تهش مدلی از آن در  می آورد که اسمش پسرانه است. کله ی رها زیتونی می شود.

-ابرو؟

رها یک نگاه به آرایشگر می اندازد و یک نگاه به خودش در آیینه.نه!ابروهایش را همین طور کلفت دوست دارد. می داند که هیچ وقت نازکشان نمی کند.تصمیم می گیرد که رنگشان را روشن کند، انقدر که همرنگ پوستش شود.

رها ابروهایش را همرنگ پوستش کرد.

دوباره شال روی سرش بود و پاهاش ذق ذق می کرد. می دانست هزار و چهار صد بیست و سه تا میس کال دارد، از شرکت، از شوهر، از مادر، از همه کسانی که مادر و شوهر  و شرکت بهشان سپرده اند که خبری از رها بدهند.

به سه راهی همیشگی رسید.پشت کرد به راهی که نمی دانست به کجا می رود.سر کار هم نرفت. پیچید توی خیابابان خانه اش و تا ساعت شش و سیزده غروب چهارشنبه چهل و سه سال بعد که مرد با هیچ کس حرف نزد.

29/11/87-8/2/88

 

علامت تعجب

 

    کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم ... کاش!

 

    نکته:انگار که توی باتلاقم. هی دست و پا میزنم و فرو می رم.

    نتیجه:برای ایستادن توی باتلاق هیچ وقت دیر نیست!