شکرانه
هركه سوداي تو دارد چهغماز هردو جهانش؟
نگرانِ تو چه انديشــــــه و بيم از دگــــرانش؟
آن پي مـهر تو گيرد كه نگيرد پي خويـشش
و آن سر وصل تو دارد كه ندارد غــم جـانش
سعدی
هركه سوداي تو دارد چهغماز هردو جهانش؟
نگرانِ تو چه انديشــــــه و بيم از دگــــرانش؟
آن پي مـهر تو گيرد كه نگيرد پي خويـشش
و آن سر وصل تو دارد كه ندارد غــم جـانش
سعدی
اتوبوس میدون ولیعصر اومد. چپیدیم توش. هنوز یه ایستگاه نرفته پیچید توی نیایش.همه با غر غر پیاده شدن.
حوصله تکرار مکررات ندارم که باز خیابان شلوغ بود و مردمی که نبودند و یگان ویژه ها و لباس شخصی هایی که بودند. تمام سه ساعتی که طول کشید تا برسم خونه ذهنم از تحلیل دادگاه و تنفیذ و پیاده روی کنار هم سر باز زد!
فقط می دیدم که مغازه دار ها مغازه هاشونو بستن یا مجبورشون کردن که ببندن. دیدم مردمی هم که توی خیابونند آدمای خسته و بی رمقی هستن که مثل من از دانشگاه و سر کار و خونه ی آشنا شون بر می گردن.تمام راه از سر نیایش تا برسم به اعماق طالقانی هیچ تجمعی ندیدم. فقط دیدم که پارچه های رنگی از در و دیوار آویزونه و جمله های انتظار فرج همه مون را با تمسخر نگاه میکنن.
دیدم همه مغازه بستن اما هنوز مردی با بچه اش کنار خیابون نشسته سه تار میزنه. زنی که هر روز می بینمش سفره ی هزار تومنی می فروشه.فارغ از این که" کی مسئول است و اگر کسی دیگر شود چه می شود؟"
نزدیکی های ولیعصر سربازها خوششان می آید که داد بزنند و از ترس مردم لذت ببرند.همه اونها که فکر می کنند رایشون رو پیشونیشون نوشته فرار می کنند.من دلیلشو نمی فهم و فرار نمی کنم.پس حق می دید که کتکی که خوردم حقم بود؟!
اهمیتی نداره که آدم اگه نمیره چه چیزها که نمی بینه!که آدم گاهی حوصله تعریف کردن این چیزها رو نداره.اهمیتی نداره که من و آدم های شبیه من با چه وضعیی می رسند خونه.اهمیتی نداره که موقعی که مثل هر روز داری برمی گردی خونه یک کم گلوت بسوزه.احتمالا اهمیتی نداره که مادرایی تو خونه نشستن و چای دم کردن و منتظر بچه هاشونن.اهمیتی نداره که اون بچه ها سالم یا ناسالم می رسن خونه. اهمیتی نداره که بعضیام بین سطل آشعالای میدون ولیعصر نشونده می شن تا...
بی خیال. دوست ندارم به این چیزا فکر کنم. خدارو شکر. شهر امن و امان است.جای شما خالی...