مرا حوا بخوان (2)
حس می کرد که توی موجی بزرگ رهایش کردند.گاهی موج شبیه گردابی می شد که بدن دردمندش را در خود می پیچید، گاهی هم مهربان عقب می نشست و مهلت می داد که ماهرخ مشت هایش را از هم باز کند.
مشتش که باز شد و قابله کف خون آلود آن را دید گفت : ملافه رو چنگ بزن!این چه کاریه باجی؟!
قابله نمی فهمید که درد دست های زخمیش در مقابل دردی که در خود می پیچیدش هیچ است؟!
موج دوباه گرداب شد و ماهرخ فکر کرد که دیگر زنده نخواهد ماند.