بازگشت گودزیلا
اصلش این است که اساسا این وبلاگ وقتی راه افتاد که من امدم تهران.حالا که پنش سال گذشته هر بار که فراغتی باشد ، سری به ارشیو می زنم . می بینم که خواندن پست ها و کامنت ها حسابی کیفورم می کند،بس که متاسفانه نوستال باز و عاطفی ام! دیدم حالا که تا چند وقت دیگر راستی راستی دارم این شهر دوست داشتنی را به مقصد زندگی جدیدتر و ناشناخته تری ترک می کنم چرا باید بذارم "جیغ"م سکوت کند.چرا باید بذارم این حس های تلخ و شیرین،ترش و شور همین طور توی هوا بماند و مثل حباب بترکد. چرا اختتامیه صفحه هایی که توشان عاشق شدم،فارغ شدم،ترسیدم،بی نهایت تجربه کردم،بی نهایت عوض شدم،بی نهایت بزرگ شدم،بهترین ادم های زندگیم را دیدم،از بهترین دوست هام جدا شدم،این طور سوت و کور و بی مزه باشد.من برای همه ی این ها تاوان سنگینی دادم که به وقتش چون گرم بودم نمی فهمیدم!من پنج سال نبودم که تصویر بابام را وقتی با دست پرمی اید خانه ببینم.نبودم تا وقتی مامانم مریض می شد براش سوپ بپزم. من دندان در اوردن نسیم را ندیدم. روز اول کودکستان سید طاها نبودم.جشن تکلیف یاسمین را ندیدم.نفهمیدم قد پسرها کی از خاله اشان بلندتر شد.
پس من تا وقت رفتنم می نویسم. اهمیتی ندارد که کسی بخواند. حتی مثل قدیم اهمیتی ندارد که بعضی ها می خوانند!خود سانسوری ممنوع! دروغ گفتن در مورد حس ها ممنوع!خودم نبودن برای این که دیگران می بینندم ممنوع!(که احتمالا با این وقفه الحمدالله کسی نمی بیند!)
پس من از حس این روزها می گویم که Alors On Danse است و با She تلطیف می شود.حس این روزها که حس هجرت است به خاطر این که زندگی در این بخش زمین تنگ شده است بر من.این روزها ور مازوخیست ذهنم که تنگی را به فراخی ترجیح می دهد، با ور نرمال ذهنم که بخش بسیار کوچکی را در اختیار دارد وارد جنگ مغلوبه شده.ور نرمال به طرز عجیبی علی رغم کوچکیش قدرتمند شده.برای همین است که این روزها بیشتر از همیشه حالم از خودم بهم می خورد!
پ.ن:گودزیلا ینی زیلا خوبه
تکمله ندارد ... ادامه دارد