بیوه نوشت
این روزها شلغم و شکلات فرقی برایم ندارند. هر کدام را که بخورم عق می زنم و برش می گردانم به طبیعت،به مادرشان. می بینی؟مادر شدن انقدرها هم لذتی ندارد. دائم باید دامنت را جمع کنی تا کسی تویش استفراغ کند.پس هر شب نیا به خوابم که مجبورم کنی بخواهمش.
از کسی پنهان نیست که از تو باشد، خرد و خمیرم.این روزها اگر مادرم بگذارد خانه بمانیم می افتم گوشه خانه خیره می شوم به صدراکه او هم کز کرده گوشه ای و خیره شده به من.
اذیتم می کند. اصلا از موقعی که تو رفتی من از همه چیز اذیتم. از صدرا، از خانه، از مادرم، از این ناپیدا که بدون تو نمی خواهمش، از کار، از تار، از همه... از همه چیز.
خسته شدم از گفتن هزارباره این که خمس یعنی یک پنجم و از این که پرتقال فروش روی محصول کیلویی فلان قدر چه قدر بکشد که سودش کلان باشد؟ از این که که چه طور پرتقال فروش لعنتی می تواند از زیر دادن خمس فرار کند. مگر نبود آن روز که که در گوش تو می گفتند: اسمع افهم ...
صدرا نمی فهمد.انگار آن وقت ها بهتر می فهمید. حالا چشم هایش را گرد می کند و خیره می شود به من و لام تا کام چیزی از سود مردک فروشنده نمی گوید.آخ! و این لحظه همیشه لحظه ای است که که دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار.بکوبم...بکوبم...بکوبم...
امروز صبح رفتم جواب آزمایشم را بگیرم. آزمایش نمی خواست.کی بهتر از خودم می فهمد؟ اما باید معلوم باشد پدرش تویی.عزیزم به دل نگیر! به زن هایی مثل من راحت انگ می زنند.
چی می گفتم؟ ها! صبح زود که رفتم برف می آمد.ریز و انبوه . سرگردان توی هوا می چرخیدند و می خوردند به هم.سر آخر هم قسمت همه زمین بود. هبوط اجباری!
دو طرف خیابان مستطیل های خاکستری منظم و مرتب، مثل لشکری آماده گریز از آزادی پشت هم ردیف شده بودند.ماشین ها تازه از پارک در آمده بودند یا داشتند در میامدند. حتی سرویس صدرا هنوز نیامده بود که من آمدم بیرون.
بابا که فهمید گفته بود: بچه بی پدر می خواد چه کار؟ همون یه دونه هم زیادیه!
مادر لب گزیده بود که:بچه از باباشم عزیزتره. بعد چشم غره رفته بود و رو کرده بود سمت در. همان موقع بود که مرا دید که تکیه داده ام به چارچوب و خیره شدم به بابا.
می دانی به چی فکر می کردم؟ این که راستی بچه بی پدر می خواهم چه کار؟ این که چرا این بچه از تو عزیزتر که هیچ، اصلا اهمیتی برایم ندارد. چرا دلم می خواهد بکنمش زودتر از خودم؟
بچه اولم نیست که ندانم.سر صدرا چه شوقی داشتم.هر تکانی که می خورد هزار بار از ذوق می مردم و زنده میشدم! ویار ترش و شیرین داشتم. ویار همه چیز! اصلا همه چیز را دوست داشتم. نه مثل حالا که از همه چیز عقم می گیرد.
مامان می گوید: طبیعیه. می گوید: بچه دومه، بدنت ضعیف تره.
قربان صدقه ام می رود و می گوید از همان اول هم جان درست و حسابی نداشتم. برایم کاچی می پزد و راه به راه آب میوه به خوردم می دهد. و من همه را برمی گردانم.
زنک امروز توی آزمایشگاه خندید به من. گفت خانم شما شکمتان هم دارد بالا میاید تازه آمدید آزمایش؟!
شاید راست می گفت. چهار ماهگی وقت مناسبی نیست برای مطمئن شدن. گفتم به زنک احمق چیزی نگویم. کور بود که لباس مشکی را تنم ببیند؟ مادرم می گوید عزادار بودن توجیه نمی کند این بی توجهی ام را به بچه.
زنک حق داشت. چهار ماهگی وقت مناسبی نیست.
چهل تو که گذشت مهرنوش آمد سراغم. گفت بروم سر تمرین ها. گفت این طور برای خودم هم بهتر است.شاید از غم و غصه تو منفک شدم.گفت چیزی تا کنسرت نمانده.
حق داشتند خب! سر خاک تو آقای نعیمی که آمد تسلیت بگوید از چشمهاش ا لتماس می بارید.هر چه باشد تار زن اصلی گروه بودم.
نه این که نرفته باشم. یا اشتباه می زدم یا فالش.انگشتهام پشت پرده ها بند نمی شد. دست هام دیگر قدرت پریدن از اکتاو پایین سیم زرد به اکتاو بالای سیم سفید را نداشت.اصلا سفید و زرد برایم یک رنگ شده.آقای نعیمی کنار آمد با من. اما نشد. شش نفر دیگر را مچل خودم کرده بودم. بعد به خودم گفتم بدبخت! دو روز دیگر که شکمت آمد بالا چه طور شکم ساز را بغل می گیری؟!
نگاه کرده بودم به همه شان و انگار که بخواهم بروم هوایی بخورم و برگردم گفتم ببخشید و زدم بیرون... زدم بیرون دیگر برنگشتم. تنها کسی که برای برگشتن سراغم را نگرفت تار باس بود. همان که فقط آکورد می زد. مردک از خدا خواسته نشست جای من، کنار مهرنوش. یکی دیگر را آوردند برای باس.
ببخشید عزیزم. حوصله ات را سر بردم. نه! تو به پر حرفی های من عادت داری، نداری؟!
انقدر که توضیح می دهم برایت، برای این است که حتی خودم هم از خودم شگفت زده ام.حتی آن موقع هایی که دعوایم می شد باتو فقط دست گرفتن ساز آرامم می کرد.بغل کردنش و حس زبری گره پرده هایش روی گونه هام.اما حالا بوی چوب ساز غریبه است برایم. ارتعاش سیم ها بی معنی شده.
می خواهی بگویی همه اش به خاط رفتن توست؟!این طور که نمی شود! این خیلی ستم است! قبول کن که تو هم بد رفتی. صبح هنوز نرفته جنازه ات برگشت.
سرنوشت بی حاصلی است.
می بینی؟!باز مامان دارد با سینی پر و پیمانش ظاهر می شود. بعدش هم که باید بروم توی دستشویی و...
فعلا...
22و23/10/87