فراضی شتری!
1- من می تونستم الان دانشجوی ترم نه رشته ی نمایش باشم، دانشکده ی هنر و معماری.احتمالا تا حالا بابام به بانک زنی مشتغل شده بود تا خرج شهریه ی ثابت و غیر ثابت و پول پانسون خصوصی و قر و فر منو برای همرنگ جماعت شدن بده!کلاس سه تار تعطیل می شه چون بانک ها هم یه مقدار مشخص پول دارن!ولی می نویسم و می خونم.مطمئنا تلقین همیشگی اطرافیان برای این که باید گرایش نمایشنامه رو انتخاب کنم پشت گوش مینداختم و خر خونی می کردم برای این که برم کارگردانی. الان باید مشغول پایان نامه دادن می بودم. یکی از کارای خودم یا یکی از کارای بهرام بیضایی رو . برای پایان نامه ام معاون هنری سابق که نه ، اسبق هم نه، مسبوق هم نه،بوق ارشاد گرگانو دعوت می کردم تا چشمش در آد و بفهمه دست رد به سینه ی کی زده!بعد تهران موندگار می شدم.در حد مرگ پیشرفت می کردم و آخرش هم تو قطعه هنرمندان که انقدر ازش دلم می گیره دفنم می کردن.
2-می شد که الان فارغ التحصیل روان شناسی بالینی باشم. با چشمایی که از حدقه آویزون و زیرش گود افتاده.افسرده و محتاج به روان شناس.همیشه بیست گرفتن از روان شناسی توی دبیرستان که دلیل علاقه نیست. تا حالا باید جل و پلاسم رو از خونه اجاره ی جمع کرده باشم و ور دل مامانم در حال یاد گرفتن آشپزی باشم. چون دلم نمی خواد درس بخونم و از سر افسردگی خیلی خانوم شدم همه منتظرن با یکی از پسرای کور و کچل در و همسایه و دوست و آشنا ازدواج کنم... آره، پس باید آبگوشت پختن رو یاد بگیرم تا آقامون اینااز گرفتن من پشیمون نشه و منو نیگر داره!(البته اگر طرز برخوردم با پسرای مردم مثل الانم نباشه که مامانو هم به ستوه آورده!). چیزی به اسم سه تار برام بی معنیه ولی می نویسم.ته تهای امامزاده عبدالله دفن می شم.
3-سال پیش دانشگاهی بی خیال می شم و دوباره درس می خونم.از سر اعتماد به نفس انسانی هم شرکت می کنم. انسانی که هیچی، وقت باز کردن کتابای هنر هم خاکشونو می تکونم.متمرکز علوم اجتماعی قبول می شم. می رم آمل. زبان مازنیم رو با لهجه ی وحشتناک آملی ها مچ می کنم.آخر هفته ها بر می گردم گرگان.اول هفته ها با مایه کتلت و قیمه و قورمه و آبگوشت فریز شده بر می گردم آمل. غذا ها رو می ذارم تو جایخی یخچال دست دوم خونه اجاره ای. می رم دانشگاه، عالم اجتماعی می شم. بعضا به فک و فامیل مادری که نیم ساعت باهاشون فاصله دارم سر می زنم. دوره انجمن سینما از یادم میره، تئاتر دانشجویی کار می کنم. الان باید با دستانی پر از هیچ برگشته باشم خونه. برم سراغ رفقای قدیمی و انجمن نمایش و داستان و شعر.کلی آدم نا آشنا ببینم و تغییر همه چیز رو . یه مدت افسردگی ادواری بگیرم، زود خوب شم و شروع به کار در تئاتر شهرستان بکنم.وقتی مردم تو تشییع جنازه ام هنرمندای استان شرکت می کنن. روحم ذوق مرگ می شه!!
4-الان در حال خوندن امتحانای آخر ترم 5 موسیقی دانشگاه سراسری بودم. غر می زدم که اگه ترم اولو نمینداختن مهر الان ترم 6 بودم!ساز تخصصی ام سه تار بود و تار رو هم شروع کرده بودم.برای همه ی سازای معروف ایرانی واحد می گذروندم و اگر در طول تحصیل ذوق مرگ نمی شدم، یکی دو سال دیگه لیسانس نوازندگی موسیقی ایرانی رو داشتم و به امید استاد سه تارم که هندونه زیر بغلم می ذاشت که یکی از بهترین سه تار نوازای ایران می شم جامه ی عمل می پوشوندم.توی اتاقای 10 یا 14 نفره ی خوابگاه زندگی اصیل خوابگاهی رو تجربه می کردم.اگه دلم می گرفت می شستم توی حیاط سرسبز و شمالی خوابگاه- دانشگاه شور می زدم. با رفقای پایه کل گیلان را می گشتیم و به یاد نهارخوران جنگلا رو زیر پا می ذاشتم. افتخارم به این که من یکی از حدود چهل نفر آدمی بودم که به انتخاب کسایی مثل فرهت و پیر نیاکان برای موسیقی خوندن انتخاب شدن، ممتد می شد. شاگرد علیزاده می شدم. روز به روز پیشرفت می کردم. تو گرگان آموزشگاه موسیقی می زدم. تهران زندگی می کردم. وقت مرگم می خوان که تو قطعه هنرمندان دفنم کنن، اما عاطفه و راحمه وصیتم رو اجرا می کنن و جنازه امو می برن امامزاده عبدالله. یه درخت بید مجنون هم می کارن رو سرم.توی این فرضیه هم از نوشتن منفک نمی شم.احتمالا از صرافت سینما که هیچ،از تئاتر هم می افتم.
5-نمی شه. هر کاری می کنم دانشگاه قبول نمی شم. افسردگی می گیرم.قانع نمی شم مثل خیلیای دیگه به چند تا رشته ی محدود دانشگاه آزاد شهرم. دیپلم می مونم.تئاتر کار می کنم و کلاس سه تار می رم. انجمن سینما رو بی خیال می شم.واسه خودم تو تئاتر کسی می شم.ازدواج می کنم. از همه چی می افتم. افسردگی می گیرم. بعد به سرنوشت محتوم سر می سپرم.شب ها که اهل و عیالم خوابن به یاد 14 15 سالگی یه نگاه به کتاب مقدمه ای بر تئاتر "هولتن" میندازم. سر راه برداشتن بچه هام از مدرسه کتابای جدید قیصر و فریبا وفی رو می خرم.وقتی دارم تو آشپز خونه ناهار بچه ها رو آماده می کنم نوار حسین پناهی رو تو ضبط یه بانده که جایزه استانی نویسندگی بود گوش می کنم. بچه هام رو مجبور می کنم برن دنبال کارایی که من نتونستم انجام بدم . یا قبول نمی کنن و دکتر مهندس می شن یا به زور قبول می کنن و عقده ای می شن یا خودشونم دوست دارن و می رن دنبالش. بعد من دخترمو در حال نوازندگی و آهنگسازی می بینم یا عکسشو پشت جلد کتابش. یا تئاترشو رو صحنه.(پسرم حق نداره هنرمند بشه!)در این صورت سرمو راحت می ذارم زمین و می میرم. همون امامزاده عبدالله عزیز ...