چند روز آخر
دارد باران می بارد. بابا ایستاده کنار پنجره و خیره شده به بیرون.مامان غر می زند. همیشه بهانه ای دارد که گیر بدهد به قایق بابا که کج افتاده گوشه ی خانه.
بابا همیشه نق نق های مامان را می شنود، ولی نگاه نمی کند، نه به مامان، نه به قایق. هیچ وقت هم قایق را صاف نمی کند یا خاکی که رویش نشسته نمی گیرد.
مامان همیشه هزار نقشه دارد که اگر نعش بو گندو را (اسمی که مامان به قایق داده) از گوشه ی خانه ی فسقلی مان برداریم، چه چیزها که نمی شود جاش گذاشت. همیشه هم چیزهای مزخرف و بی مصرف را برای جانشینی پیشنهاد می کند. مثلا یک گلدان قد آدم، عکس ازدواجش را(که ندارد)،کله ی گوزن،درختی که سرش از سقف بزند بیرون. و خدا می داند که پول این چیزهای چرند را از کجا می خواهد بیاورد.
دارد باران می بارد. این جا که ما زندگی می کنیم پر است از خانه های چوبی با پنجره های مربعی کوچک که یک آدم بی سلیقه، چیدشان رو به روی هم. خانه هامان انقدر وسیع است که وقتی مهمان می آید(که هیچ وقت نمی آید)، مجبور است بنشیند تنگ دیوار که نخورد به ما که برای پذیرایی مدام از این سر به آن سر می رویم تا آخرش یک لیوان چای بدبو بگذاریم جلوش. حالا هم که مدام باران می آید، همه بقچه هاشان را جمع کرده اند و دارند می روند خانه ی فک و فامیلشان، قبل از آن که سقف روی سرشان خراب شود. ما (من و مامان) فکر می کنیم این چند روز که بابا ایستاده پشت پنجره، دارد به آن ها که می روند نگاه می کند. ما حدس می زنیم بابا برای این که مامان حاضر نیست خانه و زندگی پوسیده اش را ول کند، دل خور است، برای همین است که می ایستد و به آن ها که می روند نگاه می کند. هیچ کدام هم به روی خودمان نمی آوریم که نرفتن ما به خاطر خانه ی خرابه مان نیست، دلیلش بی کس و کاریمان است.
دارد باران می بارد. آخرین پیشنهاد مامان این بود که قایق را بفروشیم و سقف خانه را درست کنیم که چکه می کند. مامان این را گفت و زیر چشمی بابا را پائید. فکر کردم دیگر وقتش است بابا عصبانی بشود و به مامان بگوید مگر من با خرت و پرت های تو کاری دارم؟(بزرگترین خرت و پرت مامان من بودم).اما بابا حتی برنگشت. فقط دیدم که لب هاش را یک کم، نه خیلی، فقط یک ذره روی هم فشار داد. شاید هم من اشتباه دیدم، چون اعصابم بد ریخته بود به هم.
دارد باران می بارد. دیگر نمی شود در خانه را باز کرد. چند روز است که نان خشک سق می زنیم، شاید باران بند بیاید و بشود برویم بیرون بلکه یک زهرماری برای خوردن پیدا کنیم.
آب تا دم پنجره ها که بالا آمد، بابا پنجره را ول کرد. ما (من و مامان) فکر کردیم که چون دیگر کسی نمی رود، قاعدتا بابا هم نمی تواند بایستد به نگاه کردن کسانی که می روند. اما به جای پنجره بابا رفت سمت در و دستش را گذاشت روی دستگیره. ما (من و مامان) خشک شدیم و فقط نگاه مي كنيم. بابا دستگیره را می کشد سمت پائین. مامان خیز بر می دارد سمتش. دیر جنبیده، آب می زند تو وهلش می دهد عقب. بابا هنوز دستگیره به دست ایستاده. سرش را می چرخاند. ما (من و مامان) خیال می کنیم که نگران مامان است که پرت شده و دارد جیغ و داد می کند. اما چشم بابا دنبال چیز دیگری است. نگاهش به قایق است که تکان می خورد و می رود زیر آبی که تا سینه ی من و کمر خودش بالا آمده. چند لحظه بعد می بینیم که بابا دارد بالا می آید. کم کم لبه های قایق معلوم می شود. بعد هم آب موج بر می دارد و قایق را هل می دهد بیرون. بابا دستگیره به دست توی قایق ایستاده و يك لحظه هم پشتش را نگاه نمی کند تا ما را ببیند که شبیه موش آب کشیده شدیم. صدا از ما در نمی آید و بابا هم همان طور دور می شود و باران هم هی می بارد ...